دیشب با مامان رفتیم فلکه صادقیه.. خیلی شلوغ بود از دست دستفروشا خیابان اصلی رو بسته بودن خیلی خوب بود من و مامان کلی خرید کردیم البته ریز و خورده.. امروزم دوتایی افتادیم به جوون خونه و خدا رو شکر خونه تکونی تموم شد.
فردا شب سال نو شده. امیدوارم طعم خوش زندگی رو تو سال ۹۶ بچشیم.
باید یکی دو تا هدف کوچولو حالا مادی یا اخلاقی یا .. برای خودم انتخاب کنم تا سال ۹۶ که تموم شد دست خالی نباشم.
سال نو پیشاپیش مبارک
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور
فکر کنم این اولین بار باشه که توی ساعات اداری دارم پست میزارم! اونم با اینترنت مفت شرکت.. اوه اوه حق الناس!
خوب اگه دو سال پیش بود برام مهم بود اما الان نه.
دیگه کم کم میخوام دستامو به حالت تسلیم ببرم بالا. حالم نمیخواد خوب بشه دیگه مگه زوره؟؟؟
از این رفت و برگشتای عین یو یو خستم.
خیلی خسته
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور
دیروز از طرف شرکت رفتیم تور.. غار چال نخجیر.. خوب بود جای دوستان خالی. غار جای عجیبیه. وقتی روی زمین راه میری فکر نمیکنی همچین چیزی درست زیر پاته و چقدر با اطمینان قدم برمیداری!!
بدنم کوفتس.. نزدیک دو کیلومتر توی غار راه رفتیم اونم با پستی و بلندی های فراوان.. رمق نداشتمو گرفته.
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور
میگه یه چیزی بپرسم ازت؟ میگم بپرس.
میگه تو که نه شوهر داری نه بچه داری نه مشکلی نه قسطی، پس چرا هر چی بهت میگم میگی حوصله ندارم!
من الان ارتباط حوصله و موارد اعلامی رو متوجه نمیشم.
دلم میخواست بهش بگم، حوصله ندارم یعنی حوصله ندارم. به این دلیل که متنفرم ازتون. من از خودم از شماها و دوباره از خودم خستم.. فکر نمیکنم فهمیدنش انقدر سخت باشه.
پ.ن.این روزها هم میگذره من مطمئنم.
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور
بعضی محبتا الکین.. بیخود و مصنوعی. یعنی طرف خودشم میکشه ها اما محبتش خالص نیست نمیچسبه به دل آدم.. اما بعضی ها هستند که کاری هم نمیکنن ها اما همون یه لبخندشون میشه کلی قوت قلب برات.. کلی انرژی هست تو نگاهشون.
ای خدا قسمت کن برای همه و برای من.
خواهش میکنم
التماس
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور
دلمو زدم به دریا.. هر چی تو دلم بود به سرپرست واحد گفتم.. نوشتم البته در تلگرام! باید اشکامو میدیدید که گوله گوله می اومدن.. انگار آب سد لبریز شده بود
میدونم که بعدا پشیمون میشم ولی حداقل دلم نمی سوزه میگم گفتم و چیزی نشد.
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور
معمولا وقتی یه مدت نمی نویسم یه بلایی سرم اومده 
اوایل اسفند بود فهمیدم یه کیست بزرگ جامد هشت سانتی که بهتر بگم غده توی شکمم دارم.
بعد از تستای سرطان و ... که دادم و احوال نابسامانی که داشتم اطبا دستور جراحی دادند.. ولی بنده تا این لحظه مقاومت کردم و تصمیم به دارودرمانی گرفتم و لازم به گفتن نیست که هر لحظه این روزها اندازه صد سال داره برام میگذره

برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور
توی این روزای آخر سال فقط میتونم بگم خدا رو شکر که امسال داره تموم میشه 
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور
۲۸ سال پیش شبی مثل امشب؛ آخرین شبی بوده که من در تاریکی رحم مادرم بودم. روز بعد یعنی ۲۵ اسفند به چه امیدی پا با این دنیا گذاشتم؟ جواب این سوال رو نمیدونم.
چقدر زود گذشت این سال ها. وقتی به جاده پشت سر نگاه میکنم احساس خوبی به خودم ندارم. آینده پر ابهام پیش رو هم باعث میشه شب سالگرد تولدم طعم تلخی داشته باشه تلخ تلخ.
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور